شکلگیری و شکوفایی کارآفرینی بسان یک رفتار مستلزم برخورداری و بهرهبرداری از قابلیتهای شخصیتی معین، نظیر میل به استقلال، پیشرفت، سودمندی و ارزشآفرینی، تغییر و نوآوری و... و تلاش عملی توام با امیدواری، پشتکار، یادگیری و ...است. یکی از بهترین منابع آموزنده و الهامبخش کارآفرینی، نه نظریات و الگوهای مفهومی، بلکه روایت تجربه زیسته کارآفرینان، بویژه از نوع بومی و دستیافتنی آن است. در ادامه به یک نمونه از این دست اشاره شده است.
فرق دیوونه و احمق
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبور شد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد... هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
- از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
- ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!
نکته: نه صرف داشتن عقل و ظاهر موجه، بلکه رفتار واقعی هر فرد نشان دهنده میزان خردورزی و عاقل بودن او است.
با سپاس از دوست بزرگوارم کامران به پاس ارسال این مطلب
بازانديشي درباره امور حرفهاي يكي از رويكردهاي توسعه حرفهاي خودگردان مبتني بر خوديادگيري تجربي مداوم به شمار ميرود. يكي از این آموزهها، براي اينجانب در نقش آموزشگر از تامل درباره كميت و كيفيت و شيوه مشاركت دانشجويان در مباحث كلاسي آشكار شده است. در بيشتر كلاسهايي كه تا كنون حضور داشتهام، به عنوان يك راهكار اصولي براي تدريس اثربخش، مشاركت فراگيران در مباحث كلاسي را به عنوان يك امتياز براي ارزيابي دانشجويان و نيز ارتقاي كيفيت تدريس خویش در نظر گرفتهام. این امر، با نيت فراهمسازي محيط هميادگيري و پرهيز از تكگويي و فعال نگه داشتن كلاسها، بويژه آنهايي كه بر روش شايع سخنراني صورت ميگيرد، و از طريق دعوت دانشجويان به مشاركت فعال در مباحث كلاس پيگيري ميشود. در عمل، بنا به تجربه، این رويكرد بظاهر اصولي ممكن است به بروز چالشي با عنوان "جهتگيري حرافانه (talkative bias)" يا "اريب پرحرفي (chatty bias)" كه از آن ميتوان با عنوان اریب سخنوری يا سخنگويي نيز ياد كرد، منجر شود. اصولاً جهتگيري حرافانه يا اريب پرحرفي، مبين تمركز بيش از حد بر ديدگاهها و نظرات افرادي است كه نسبت به ديگران بيشتر در جمع سخن ميگويند و دوست دارند سخنگو يا يگانه صداي جمع باشند و گاهاً در حوزههاي مختلف اظهار نظر كنند، بدون آنكه لزوماً درباره موضوعات مورد بحث، دستكم نسبت به ساير افراد حاضر در جمع، آگاهي بيشتري داشته باشند. چنين مسئلهاي ممكن است در جريان پژوهشهاي ميداني نيز بروز يابد. این افراد در هنگام ارزيابيهاي مشاركتي ميداني، مصاحبهها و ديگر محافل گروهي، بيشتر در معرض ديد هستند و از اينرو، ارزيابان و مصاحبهكنندگان بيشتر مايلند از آنها به عنوان مطلع كليدي و منبع اطلاعاتي بهره گيرند. براي نمونه، در هنگام بازيد ميداني از يك روستا در قالب يك طرح تحقيقاتي در خصوص طرح بهسازی مسکن روستایی، پس از پرس و جو، اهالي روستا گروه تحقيق را به يكي از اهالي رهنمون كردند. پس از يافتن آن فرد در محل فروشگاه تعاوني روستا، به طرح پرسشهاي مورد نظر و گفتگو پرداختيم و تمامی اعضای گروه تحقیق از حاضرجوابي آن فرد در مورد برخي از پرسشها در شگفت شدند. و البته در ادامه ارزيابي مشاركتيمان در آن روستا متوجه شديم كه فرد مورد نظر كه خود سابقه كار اداري و داراي سطحي از تحصيلات ميباشد، به مرور زمان و در تعامل با پژوهشگران و ساير كارگزاران بيروني (outsiders) به يك مطلع كليدي حرفهاي (professional key informant) بدل شده است. واقعيت این است شايد بتوان از این افراد پاسخهاي كليشه و شسته و رفتهاي را براي برخي از پرسشها دريافت كرد، ولي اتكاي صرف به اطلاعات ارايه شده توسط آنها، سبب ميشود ديدگاهها و نظرات ساير افراد كمتر مورد توجه قرار گيرد يا اصلاً ناديده گرفته شود و نوعي جهتگيري (bias) رخ دهد. پرهيز از رخداد چنين جهتگيري ای و از اينرو، ارتقاي اعتبار و روايي يافتههای تحقیق، مستلزم چندجانبهگرايي (triangulation) در بهرهگيري از منابع اطلاعاتي مختلف است. در محيطهاي آموزشي نيز لازم است آموزشگر با بهرهگيري از روش تدريس تعاملی فراگير يا تمام شمول (Inclusive Interactive teaching) و با بهرهگيري از فنون مختلف، همانند گروههاي بحث، طوفان انديشه، فراخواني تك و تك فراگيران براي اظهار نظر از طريق سمينارها و ارايههاي فردي، تعامل كلامي و چهرهاي روردور با همه فراگيران، نظم بخشی و محدود نمودن زمان و دفعات مشاركت هر فراگير در بحثهاي كلاسي به منظور توزیع عادلانه زمان مشارکت بین تمام فراگیران، در نظر گرفتن مقتضيات شخصيتي تك تك فراگيران، بويژه فراگيران كمرو و خجول و گفتگو و دادن اعتماد به نفس و تشويق آنها براي اظهار وجود در جمع و ...، از بروز مسئله پيشگفته جلوگيري نمايد.
چند هفتهاي است كه تب و تاب جام جهاني فوتبال جهان را فرا گرفته و قريب به اتفاق مردم جهان را بطور مستقيم و غيرمستقيم - در نقش بازيگر، مربي، تماشاگر، بيننده، اسپانسر، هوادار، تبليغاتچي و ... - درگير خود ساخته است، این مهم در كشور ما نيز كه كشتي بطور اسمي و فوتبال به طور واقعي ورزش اول آن محسوب ميشود، با پخش برنامه زنده "يك جهان يك جام" با مجريگري خوب رضا جاوداني، حضور كارشناساني تحليلگر، چون صدر، و گزارشگراني چون فردوسي پور و البته پخش ديگر برنامههاي غيرمستقيم مرتبط به خوبي نمايان است. فراسوي لذتي كه بيشتر ما از تماشاي فوتبال بسان نوعي شور جمعي و سرگرمي در نقش هوادار يك تيم محبوب، تماشاگر پرباقرص فوتبال و يا صرفاً بيينده هر برنامه تلويزيوني از جمله فوتبال ميبريم، آموزههايي دارد كه با قدري تامل ميتوانيم آنها را دريابيم و در زندگي فردي و جمعي خويش از آن بهره گيريم. بواقع فوتبال اگر خوب ديده شود، نه صرفاً يك ورزش و صنعت، بلكه يك رسانه فرهنگساز و آموزشگاه اجتماعي است. این دوره از جام جهاني از ابتدا تا كنون به باور بيشتر كارشناسان فوتبال يك خصيصه بارز داشته است و آن چيزي نبوده جز " خاموشي ستارهها" و يا بيفروغي و كمفروغي بازيكنان پرهياهويي كه هر يك در باشگاههاي خويش ميليونها دلار قيمت دارند و كانون تمركز هواداران، قلب توجه اسپانسرها، قوت قلب مديران باشگاهها و مربيان تيمهاي خود به شمار ميروند ... دلايل بي شماري را ميتوان براي كم فروغي ستارگاني چون لمپارد، روني، رونالدو، كاكا، مسي، جرارد، ريبري و غيره و حذف نسبتاً زودهنگام تيمهاي آنها برشمرد، نظير كمرنگ شدن عرق و تعصب ملي و انگيزهمندي حرفهاي براي درخشش صرف در باشگاههاي پردازنده رقمهاي ميليوني به آنها در نقش گلادياتورهاي عصر مدرن (جايگزيني پول و شهرت باشگاهي به جاي تعصب ملي)، خستگي مفرط ناشي از ليگهاي فشرده، اشباع شدن انگيزههاي مالي، اجتماعي و غيره و...
بنده نه در مقام كاردان فوتبال، بلكه از منظر يك تماشاگر كه البته در جواني نيز به صورت ابتدايي و خيلي آماتور بازيگر فوتبال بودهام _اين را ميتوانيد از همبازيهاي دوران تحصيل دانشگاهم بپرسيد و خاطره تکلهاي وحشتناكي كه در نقش دفاع آخر از من به ياد دارند!- مايلم به آموزهاي كه به نظرم از برهانهاي پيشگفته مهمتر است اشاره كنم و آن هم چيزي نيست جز غلبه تاكتيك بر تكنيك يا پيروزي كارتيمي بر كار فردي؛ تيم آلمان بهترين مدعاي این مفروضه است - تيمي كه بيشتر فوتبالدستان بازياش را به خاطر ارايه فوتبال ماشيني و عاري از تكنيك فردي كمتر چشمنواز ميپندارند- تيم آلمان با تركيبي از بازيكنان جوان ولي با برخورداري از يك نظم تيمي و كار گروهي و همافزايي جمعي برخاسته از دستورالعمل يك سرمربي نظريهپرداز به نام يواخيم لو كه البته ريشه در فرهنگ و عقلانيت آلماني دارد- توانسته است به جمع چهار تيم پاياني برسد كه خود افتخار بزرگي است هر چند این تيم افتخارات بزرگي را پيش از این كسب كرده است. موقعي اهميت این كار يا بواقع ارزشمندي و ارجيحت تاكتيك و كار تيمي بيشتر نمايان ميشود كه این تيم را با تيمهاي پرستاره برزيل و آرژانتين و غيره مقايسه كنيم و حذف نسبتاً زود هنگام آنها. آري! براستي فوتبال بخشي از زندگي اجتماعي است و اصلاً خود زندگي اجتماعي است و موفقيت در آن مرهون كار گروهي و جمعي هماهنگ و همافزا و نه تكروي ستارهها است و این چيزي است كه در فوتبال كشورمان كمرنگ است، و شاهد آن هم شنيدن مكرر این جمله شورانگيز از گزارشگر شناخته شده كشورمان است آنجا كه ميگويد" چه ميكند این بازيكن، همه را جا ميذاره ..." و لي در عوض ما كمتر شنيدهايم كه گفته شود عجب همكاري تيمي، چه پاسكاري و...كه این البته خود بازتاب نوعي فردگردايي، منفعتطلبي شخصي، خودمحوري و فردسالاري است كه ريشه در فرهنگ ما دارد، و نشاندهنده عدم تكامل عقلانيت و خردورزي جمعي و كار گروهي در نزد ما است كه زندگي اجتماعي پيچيده امروزي – و نه دنياي اساطيري و افسانهاي و قهرمانپردازي رستمگونه_ سخت به آن نياز دارد. هر يك از ما قابليتي داريم كه اگر با قابليتهاي ديگران – در خانواده، محله، كلاس درس، سازمان، و جامعهمان - پيوند بخورد به همافزايي خواهد رسيد كه بنا به اصل سيستمي، بيشتر از جمع تك تك قابليتهاي هر يك از افراد خواهد بود و در صورت تحقق آن، امكان گذر از بحرانها و رسيدن به موفقيتهاي فزاينده ممكن خواهد شد. شوربختانه، بنا به آنچه در عرصه زندگي اجتماعي مشهود است، جامعه ما از بابت قابليت كارگروهي كه به نظر بنده يكي از نمودگارهاي سرمايه اجتماعي است، سخت در مضيقه است. شايد آموزش كارگروهي و تيمي در سطح باشگاهي يا تيم ملي قدري مشكل و چه بسا ناآموختني باشد و براستي اين مهم بايد در سطوح اوليه رشد فردي در خانواده و در فرايند پرورش و آموزش رسمي و نيز از طريق سازوكارهاي ناظر به كار حرفهاي در سازمانها و البته از طريق رسانههاي فرهنگساز به سان نوعي ملزومه زندگي اجتماعي آموزش داده و ترويج شود. در صورت وجود يك فرهنگ و سبك كار تيمي، ستارهها نيز بهتر خواهند درخشيد كه نمونهاش را ما ميتوانيم به همگرايي ستارههاي هلندي در تيم ملي اين كشور، پارك جي سون در تیم ملی كره جنوبي، و ديگر تك ستارهها در تيمهاي نسبتاً موفق ديگر اشاره كنيم.
البته كار گروهي و تيمي خود يك رفتار است كه ابعاد مختلف دانشي، بينشي و مهارتي را ميطلبد و نيازمند تكنيكهاي ارتباط بين فردي موثر، رايزني، تعامل، حل مسئله، مشورت، تصميمگيري و تسهيلگري و غيره است كه كسب و كاربرد آنها نيازمند آموزش و ممارست ميباشد. در اين خصوص شايد يكي از مهمترين ملزومات شكلگيري و تداوم كار گروهي و نظم اجتماعي پيريزي و رعايت قواعد تنظيمگر يا قوانين و مقررات در هر قلمرو و در هر سطح حيات اجتماعي توسط كنشگران امر است. آري! فوتبال و هر پديده اجتماعي ديگر نيازمند پذيرش و رعايت قواعد بازي است، چونان تن دادن به قواعد ترافيك براي رفت و آمد آسان؛ و ما این مهم را به عينه در فوتبال ميبينيم و مشاهده ميكنيم چگونه بازيكنان بزرگ به قواعد بازي و دستورات داوري احترام ميگذارند_ و يكي از نمونههاي بارز این مدعا را مينوان خروج توام با لبان متبسم "كاكا" از زمين فوتبال پس از دريافت ناعادلانه كارت قرمز كه ناشي از فريب داور توسط تيم حريف بود، مشاهده كرد- و مقايسه آن با فوتباليستهاي شبه ستاره يا ستارههاي كاذب فوتبال خودمان كه پس از هر سوت داور، چون ...خشمگين، به او حملهور ميشوند و البته شوهاي تلويزيوني پربيننده نيز چون رسانهاي زرد به برجستهسازي و در نتيجه رواج غيرمستقيم آن _بسان مظهر قانونگريزي و زيرپاگذاشتن قواعد بازي_ همت ميگمارند...آري! از فوتبال فراتر از يك سرگرمي صرف و بسان يك پديده اجتماعي در دنیای واقعي و نمودگار پرتره شخصیتي و فرهنگ اجتماعي غالب يك جامعه ميتوان خيلي چيزها آموخت، آموزههايي كه به گمانم ما بدان سخت نيازمنديم.
نهادینه شدن، تکامل و بلوغ هر منظومه آکادمیکی متشکل و متاثر از مولفههای همپیوندی است که پویایی آنها بر مجموعهای از هنجارها و سنتها و رویههای اجماعی و عرفی یا رسمی (قانونی) استوار است. در این بین، رابطه استاد-شاگردی یکی از عناصر بارز پویایی و حیات چنین مجموعهای به شمار میرود، و عامل شکل دهنده بعد معنوی و روحانی و حال و هوا و فضای آکادمیکی، مسبب شکلگیری یک جریان گفتمان علمی- حرفهای در گستره آکادمیکی و پیش گیرنده از شکاف یا گسست نسلی و گفتمانی در هر گستره محسوب میشود و تقویت آن مصداق شکل دهی سرمایه اجتماعی آکادمیکی و حرفهای (professional/academic social capital) است. هر چند این روابط در همه سطوح و گونههای آموزش حایز اهمیت است و کارکرد خاص خود را دارد، اما بیتردید در مقطع تحصیلات تکمیلی، به دلیل ماهیت آموزشی – پژوهشی و هدایت گام به گام دانشجو توسط اساتید، خصیصه و در واقع مشخصه بارز این دوره به شمار میرود. شخصاً به استناد تجربههایی که در جریان تحصیل کسب نمودهام، بر این باورم که (الف) رابطه استاد - شاگردی علی رغم بارز بودن وجه علمی آن، فقط محدود و مختص به انتقال آموزههای علمی و تکنیکی از سوی استاد به دانشجو نیست، هر یک از ما در جایگاه شاگرد از محضر اساتیدمان نه تنها در خصوص موضوع و روششناسی بلکه منش فردی، دیدگاه اجتماعی، سبک تدریس و پژوهش، شیوه تعامل حرفهای ... فرا میگیریم. دوره تحصیلات تکمیلی فرصت خوبی است تا شخصیت حرفهای ما شکل گیرد و پرورده شود و اصطلاحاً نزد اساتید خویش فن و هنر کوزهگری را یکجا بیاموزیم. رابطه استاد-شاگردی یک رابطه همه جانبه و تمام عیار است و نباید تنها آن را به مقطع زمانی دانشجویی و بعد علمی فروکاست. البته میزان یادگیری ما از محضر استادانمان متاثر از عوامل متعددی همانند علاقه، قدرت گیرایی، تجربه، توان برقراری رابطه موثر، حضور فعال در محضر استاد و...است. از اینرو طبیعی است که همه شاگردان یک استاد به یک اندازه از محضر او بهرهمند نمیشود و این بیش از هر چیز به ظرفیت گیرایی ما وابسته است که جا دارد به عنوان شاخص یادگیری موثر فرمولبندی شود (ب) رابطه استاد –شاگردی یکی از معنوی ترین و مقدس ترین روابط انسانی است چنانکه با عاریت از نیچه، میتوان آنرا رابطهای بسیار انسانی نام نهاد. یک استاد هر چه در چنته دارد بدون هیچ چشمداشتی در اختیار شاگردش قرار میدهد و چون باغبانی که بذری را میکارد، تا جوانهای سر از خاک برآورد و نهالش را میپروراند تا غنچهای شکوفه دهد، شاگرد خویش را میآموزاند و از رشد و پیشرفت او شاد میشود گو اینکه ثمره کارش به بار نشسته باشد...استادی به درستی میفرمودند "رساله دکتری شناسنامه و هویت پژوهشی و علمی یک دانشآموخته به شمار میرود که اعتبارش سخت به استادان راهنما و کمیته تحقیقاش وابسته است... و اینکه هر دانشجو دستپرورده و فرزند معنوی و علمی یک استاد به شمار میرود" (ج) رابطه استاد-شاگردی مراتب و آیین و مرامی دارد که هر چند نانوشته و عرفی است اما لازمه شکلگیری و ماندگاری چنین رابطهای است... در این خصوص بیان این اندرز حکیمانه بجاست که: "عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید" خلوص نیت، انگیزه و عشق یادگیری، صداقت، وفاداری، تعهد، قدرنهی و رعایت احترام، ...از جمله ملزومههای حضور در محضر استاد است. از بین این ملزومهها شاید تداوم و ماندگاری رابطه یک شاگرد با استادش از جنبه شکلگیری و تداوم گفتمان حرفهای از دیگر مولفهها مهم تر باشد. فراگیری و رابطه ما با استادمان تنها به زمان گذراندن چندواحد یا انجام رساله و پایان نامه محدود نمیشود، هر یک از اساتید ما چشمهای جوشان از آموزهها، ایدهها، و تجارب گرانبهایی هستند که اگر یک شاگرد دچار توهم "خودفزرانه پنداری و خود استادپنداری" و بی نیازی از آموزههای دیگران نشود و رابطه خود را البته با رعایت مراتب و ملزومه های پیشگفته، با استادان و همقطارانش حفظ کند، میتواند بهرهمند شود. واقعیت این است که با توجه به پویایی جریان علم، ما همواره نیازمند یادگیری و شاگردی هستیم. در این خصوص شاید بد نباشد بر مدار خودانتقادی از خود بپرسیم آیا پس از دانشآموختگی تلاش نمودهایم تا تماسی منظم با اساتیدمان داشته باشیم و هر از گاهی یادی از آنها بنماییم. هیچ استادی نظرداشتی به مقاله، گزارش و ...دانشجویش ندارد چرا که چه بسا با وقتی بسیار کمتر از آنچه صرف راهنمایی شاگردش میکند قادر است کاری با کیفیتتر و مطمئنتر را عرضه کند اما شاید توقع یک استاد برای قدرشناسی معنوی شاگردش –هر چند که بیان نشود- پر بیراه نباشد. (د) رابطه واقعی یک شاگرد با استادش عاری از هر گونه ریا و تملق و چاپلوسی است و برعکس تداوم و ماندگاری چنین رابطهای سخت نیازمند آسیبشناسی، خودارزشیابی و انتقاد منصفانه است که البته این خود نیز مراتبی دارد. فراموش نکنیم شاگرد و استاد از یک خانواده و در یک جبهه هستند و از اینرو لازم است اگر نقدی هم هست - بدون هر گونه پشت سر بدگویی و دستهبندی دو قطبی خوب و بد - در قلمرو خانواده و به شکل نقد درون گفتمانی صورت گیرد و از رسانهای کردن آن پرهیز شود چرا که در این صورت ساحت خانواده علمی و حرفهای خویش را مخدوش خواهیم کرد و دود آن بیش از هر چیز به چشم ما خواهد رفت. بواقع لازم است بدون هر گونه عصبیت آنی و احساسی، و بر مدار عقلانیت و منطق که شاخصه بلوغ حرفهای ما است، نقدها را بطور مستقیم با همقطاران و استادانمان در میان نهیم و از هر گونه هیاهوگری پرهیز نماییم چرا که نتیجه آن متوجه کل جمع حرفهای و آکادمیک ما خواهد شد و سرمایه اجتماعی حرفهای ما را تهدید خواهد کرد" چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من..." و خلاصه اینکه استادان ما سرمایه علمی و معنوی و پشتوانه و اعتبار و آبروی منظومه دانشگاهی ما هستند، از اینرو بر ماست که عزتشان را پاس بداریم و با این عزیزان همانگونه رفتار کنیم که دوست داریم شاگردانمان با ما رفتار کنند.
شواهد حاکی از این است که رابطه استاد –شاگردی در نظام آموزش سنتی از جایگاه ارزشمندی برخوردار بوده است و متاسفانه با ورود الگوهای آموزش غربی این مهم کمرنگ شده است، این در حالی است خود کشورهای غربی این آموزه شرقی را ارج نهادهاند و تلاش نمودهاند در نظام آموزشی خود نهادینه کنند –با جستجوی سرسری واژه mentoring میتوان به این ادعا پی برد_ البته این خصیصه بارز در نظام آموزشی حوزه همواره پابرجا بوده و هست. در هر حال اکنون که کیفیتمداری یکی از نشانگان سیاستگذاری توسعه آموزش عالی در کشور محسوب میشود، واکاوی تجارب پیشین و الگوسازی و فرهنگ سازی رابطه استاد-شاگردی و ترویج آن در نظام آموزش عالی کشور، بویژه در مقطع تحصیلات تکمیلی میتواند امری ضروری و قابل ملاحظه به شمار آید.